تبلیغات
... دخترک، باران
صدایاب"/>

... دخترک، باران

ببار



خداااااااااااااااااااااااااااااااااا

خدااا

خداااا

خدااااااااااااا

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا








( پست ثابت ( ِ روان!) )

نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن 1390ساعت 10:36 توسط | نظرات ()


به نام خدا

به نام عشق


حالا که شاید قرار است این وبلاگ برای همیشه بسته شود 

و در وبلاگ ِ هنوز نساخته شده دیگر

کمتر از مَنیـَّت ِ خود بگویم

می خواهم قبل ش

باز من من کنم

و من هایم را به تحریر بیاورم

و ذخیره کنم! یا خالی شوم

که شاید دیگر مهر برلب زنم 

و از عالمی 

بگویم که آمدند 

تا بازگو شوند! 

آن ها که قلم برای نوشتنشان آفریده شد

و برای خود او .../




اینک باحسی مملو از بغض و اشک، لبخند و سکوت و صبر و پشیمانی و امید به بخشش در این ماه ِ پربرکت ِ عزیز ...
درحالیکه موسیقی وبلاگ نضال یا بابایی سخت همراهی َم می کند و در درونم می دمد ...
و همان حس های گفته شده را بیشتر می کند 
و مرا دلتنگ ... و بزرگ دل می کند
می نویسم 
هر چند انگیزه اش را نمی دانم. 
شاید برای یادگاری
شاید هم به خاطر آنها که گفتند بنویس
یا شاید خالی شدن!
و شاید هم چون دلتنگ وبلاگم شدم!
فکر می کنم از چند روز پیش که رفتم تا به امروز دلتنگش نشده بودم!
آخــی ... من با خودم مشکل داشتم. تو چه گناهی داشتی وبلاگَک ِ دوست داشتنیم؟



* دلتنگی حس خوبی ست. آنقدر خوب که در واژه نمی گنجد
دلتنگی هزار بار آدم را میمیراند و آدم از درد به خود حقیقتا می پیچد! 
راستش مردن های بزرگ تری هم هست.
و هر کس به قدر ِ بزرگ یا کوچک بودنش
دردش را بزرگ می شمارد
مثلا دردهای طاقت فرسای بسیاری از مردم
نمک ِ زندگی ِ اندک مردمی است ... !


خداجان؟!
تو به دل نگیر اگر در اوج غم هایم 
حرفی می زنم
مبادا مرا بی درد کنی
تازه ... آره تازه دارم می فهمم که راست گفتند خدا نکند بی درد شویم 
که مجذوب علیشاه گفت: 
مرا دردی اگر باشد خوش است 
درد بی دردی علاجش آتش است

تازه دارم با این بیت انس میگیرم... هر چند دیر است اما خوب است که بالاخره دارم می فهمم .


دوست دارم از در و پنجره بنویسم اما حوصله تان را سر نمی برم 
دوستتان دارم!
"دوستت دارم را من دلاویزترین شعر جهان یافته ام"
 (فریدون مشیری) 

+ مخاطب های خاص دارد. 
و گرنه به هر کس و نا کسی دوستت دارم گفتن ... 
هه! 
یاد باد آن روز.
 همان روز ها که نه به هر کس و نا کسی اما به خیلی از کس و ناکس ها ابراز علاقه می کردیم
 و استاد دوستت دارم های پوچ و مسخره ی نابخردانه را دوست داشتنی گوسفندوار تشبیه کرد!

راستیتش اینجوری حرف زدن خیلی به دلم می نشیند! آنقدر حاال می کنم که خدا می داند.
همین که رک و پوست کنده (و البته عاقلانه و از روی دلسوزی) صحبت کنند و بزنند توی خال/هدف! 
و دقیقا بفهمی که خودت هم یکی از نقد شده ها هستی و انگشت اشاره سمت توست!
تلخ َست ها! اما می چسبد! 
همین است که من قلم استاد شریعتی را دوووووست دارم
همین است که قبل رفتنم به فیلیپین دچار تردید های عقیدتی شدم 
و وقتی اینجا آمدم اولین کتاب از شریعتی نه اولین کتاب بعد از هبوط َش که نصفه ولش کردم (آخر سوادم هم نمی رسید آن هم برای یه دختر 13 ساله ای که شاید اولین کتابی بود که برای پیدا کردن خلا درونش و فهمیدن ِ "از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟ به کجا می روم آخر ننمایی وطنم" شروع به خواندش کرد. سنگین بود. البته خودم معتقد به سنگین بودنش نبودم اگر هم بودم داشتم جلو می رفتم اما یکی از پسر های فامیلمان که مذهبی نداشت و آخرین بار هم که دیدمش گفت وجود ِ خدا را رد نمی کنم اما قبول هم نه، نمی دانم. که فکر می کنم قبلن وجود خدا را قبول داشت، همان کار را خراب کرد! گفت این کتاب ِ سنگین رو کی می خونه؟ گفتم؟ مــــــــــَـــــــن! گفت چجوری؟ دوست من می خوند خیلی سنگین بود براش. خندیدم و به شوخی گفتم ماییم دیگه. اما راستش بعد باورم شد که سنگینه و به یک جایی که رسیدم و اسم هایی شبیه فاشیم و راشیسم و رئالیسم و اگزیستانسیالیسم و فرقه هایی از این قبیل نام را که یک پاراگرافی می شد دیدم و حوصله ی پرسیدن دونه به دونه از دیگران به ویژه مادر گرامی را نداشتم کتاب را ... بستم و دیگر نخواندمش! :|
نمایشگاه کتاب خریده بودمش ) و خب هدفم آنقدر محکم نبود که محکم بایستم و وقتی قدم در راه ِ راستین می گذارم گوش هایم را برای حرف هایی که مرا از حرکتم باز می دارند پنبه کنم، اصلن راه درست و غلط نه بهتر بگویم درست ترین راه را نمی دانستم ) 
داشتم می گفتم، وقت خواندن اولین کتاب بعد از هبوط، آنقَدَر خوشم آمد از لحن دکتر شریعتی که کم کم جذب ِ اسلام شدم. نکه دوستش نداشتم ها. من تردید داشتم. اما از بچگی دوست دار ِ این دین الهی بودم. و از مدرسه که برمی گشتم احادیث یا داستان های مربوط به معصومین رو برای مادرم تعریف می کردم ... :) 

* دلیل خریدن کتاب هبوط در کویر، دبیر ادبیاتم بود که چند خطی ازش رو سوم راهنمایی که بودم برای یه مشت احمق! خوند (حالا به استثنای استثناها) و بیچاره چه قدر تلاش کرد تا شاید ما آدم شویم!
دقیقا میشد جهالت و تلاش یک آدم برای از بین بردن جاهلیت رو تو کلاسمون دید. 
یاد معلم ِ همون سالم خانوم صدیق افتادم که می گفت الانم مثل زمان معصومین جهالت وجود داره. شایدم می گفت بیشتر ... ! دقیقا یادم نمیاد.

* معلمی ناب ترین و قشنگ ترین شغل دنیاست.

* دکتر شهید شریعتی را دوست دارم 
و داشتم.

فکر می کردم و می گفتم خدایا چرا دکتر و آنهایی که خاص بودنشان جذبم می کنند از من دورند؟
خدا گفت ناراحت نباش عزیزم نزدیکشان می کنم. سر راهت قرارشان می دهم.
نفهمیدم دقیقا خدا به من چه گفت نفهمیدم که قرار بود امروز ِ من آرزوی دیروزم باشد!!! 
اما حتما یه چیزایی فهمیده بودم که امیدوار بودم ...

خدا خوب است ... خدا خیلی خوب است ... خدا خوب تر از هر خوب است ... ~/// 


طولانی شد.
بذارید به حساب روزهای آپ نکرده و ننوشته ام.


راستی! 
ببین!
انگار تقدیر من را با رفتن گره زده اند ...

دل کندن خوب است
دل نبستن هم 
تمرین هر روز و گاه گاه ِ
دل نبستن یا دل کندن هم ... 



دلتان گرم 

قلبتان پر از یاد خدا

و چشم هایتان منتظر  ...

منتظر باشیم

منتظر واقعی/

انتظار خوب است خیلی خوب

می آید ... / 


در پناه خدا باشید
التماس دعا
کوثر

یا حق

نوشته شده در یکشنبه 1 مرداد 1391ساعت 09:59 توسط | نظرات ()


دختر دختر دختر

وااای دختر 



بهترین هدیه هایی بود که می شد بهم بدی

می فهمی؟ 

بهتــــــریــــــــــــن


هیچ وقت یادم نمی ره امشب رو 

و تو رو!


دوستت دارم ............................


خدایا ...

عاشقتم 



مرسی نضال!


* می دونی تو این روزا؟ تو این روزهام ... اصن تو همه ی روزها بهترین هدیه بود بهترین همدم ِ تنهایی ها...


+ فقط اولین ایمیل ِ سورپرایز رو باز کردم و اینقد خوشحال شدم فک کن همه رو ببینم چه قَــــدر ...


نوشته شده در شنبه 10 تیر 1391ساعت 16:25 توسط | نظرات ()


و در انتظار روزی که جواب صدا زدن هایم را با صدا کردنم بدهی


و من روبه رویت اشک بریزم ...





و بال در بیآورم ...

و پـــــروآآآآآز 

پــــر  واز

تا اوج ~





* پـــــر ... سبک بال است

درست مثل بخش ِ اول اسمم!





* صدا کن مرا ... صدای تو خوب است ...  ( سهراب سپهری )
 
خوب که نه خیلی فراتر از خوب است ...                             ( خودم! ) 



نوشته شده در چهارشنبه 7 تیر 1391ساعت 14:14 توسط | نظرات ()



1.
وصــال او ز عمر جـاودان بـه خـداونـدا مرا آن ده که آن بـه 



2. 
به داغ بندگی مردن بر این در به جان او که از ملک جهان به 



3.
دلا دایـم گـدای کـوی او بـاش   به حکم آنکه دولت جاودان به



4. 
جـوانا سـر متاب از پنـد پیـران  کـه رایِ پیـر از بخت جـوان به



* از حافظ

* دو حدیت از امام حسین (ع):

- عاجزترین مردم کسی است که نتواند دعا کند

- از نشانه‏ هاى خوش‏نامى و نیك‏بختى ، همنشینى با خردمندان است.



تولدت مبارک بزرگ مرد مردانگی و بندگی.

تولدت مبارک بنده ی آزاد خدا ...



بعدا نوشت: یه قسمت شعر رو که اشتباه نوشتم ویرایش کردم.

نوشته شده در شنبه 3 تیر 1391ساعت 15:30 توسط | نظرات ()


خود درگیری دارم!


بدنم داره درد میگیره از خستگی و نشستن اما نمی خوابم!


می دونمم که قراره فردا از شدت خواب و درس خوندن ِ پشت سر ِ هم و در نتیجه استرس اذیت شم !




بَـــله ه 



* گفتی آپ کن. اینم آپ. :) هر چند مضمون ِ قبلی رو دوست نداری به گمانم.  به اینم که آپ نمی گن!



بعدا نوشت های  پست قبلی:

1. پست قبل یه کوچولو ویرایش شد.
2. اگه ادامه مطلب نمی یاد صفحه رو رفرش کنید. 
3. وقتی ادامه مطلب رو می زنید ادامه ش جدا نمیشه از کل متن! تو میهن بلاگ. 
البته لازم به گفتن نیست خودتون می بینید! 
ولی گفتم شاید نفهمید و هی رفرش رو بزنید.  :دی

نوشته شده در جمعه 26 خرداد 1391ساعت 20:25 توسط | نظرات ()


سیاست را دوست ندارم  ...


سیاست اگر تنها برای سیاست و نه برپایی نظامی عادلانه و نه برای مردم و آرامش جامعه یا نه در راه دین و ایمان باشد، کثیف است و قبیح. 


اما شما نگویید! 
به نوجوانی که غرق در افکار ِ به تعبیر ِ من جو گیرانه ی ِ خویش و به تعبیر خودش شجاعانه به اندازه ی رابین هود، فداکارانه به قدر دهقان فداکار و قهرمانانه در حد رستم و اسفندیار شاهنامه، شده است واژه هایی به تکراری ِ داستان ِ هر ساله ی ِ انقلاب ِ جمهوری ِ اسلامی ِ ایران در کتاب های ِ درسی ِ مدرسه که نه می فهمیم انقلاب چیست نه جمهوری نه مردم نه آزادی نه حکومت نه ظالم نه عادل و نه حتی جمله های نوشته شده کتاب را -که می گویندمان بخوان تا نمره بگیری، بخوان که فقط نمره بگیری... - نگویید!

این جمله های تکراری را که هر بار از هر کسی با هر میزان تحصیلات شنیدم که یک بارش هم خیلی زورم آمد که از او هم ... اوووووویی که نمی خواستم مثل بقیه سرزنشم کند، همین را شنیدم که "سیاست خیلی کثیفه " نگویید!

آری از اینها مگویید!

نگویید "سیاست پدر مادر نداره". 

این جمله های حقیقی ِ تکراری را نگویید. 

حرف ها هر چه قدر هم درست باشند زیاد و *یکنواخت که گفته شوند دیگر گوششان نمی دهند و تلخ می شوند.

از بس که از زمانیکه چشم به جهان می گشاییم و تا وقتی که ریش و سبیل در می آوریم و صدای هایمان دورگه می شود و تا وقتی که قد می کشیم و درگیر جانبداری های سیاسی ِ جوگیرانه و به تعبیر آنها -یا من ِ گذشته- قهرمامانه می شویم و حتی تا زمانیکه موهایمان به سپیدی شیر های پاکتی دبستان در می آید و حتی تا لحظه ی خاک کردنمان  (اگر علل مرگمان همین سیاست بازی های خاله زنکی یا وابسته به آن باشد)  نظیر این جمله ها را می شنویم...

نمی گویم حرف های گفتنی را نگویید. 

بگویید!
 آدمی را که دارد کورکورانه از گروهی، رهبری، مکتبی، سازمانی اطاعت می کند و به خیال خودش دنیا و آخرتش را تضمین می کند و فکر می کند بهترین هدیه را به جامعه و مردمانش می دهد بیدار کنید.

حرفم این است که حرف ها را بزنید اما نه از نوع تکراری ِ یکنواختش.

تازه بگویید، خوب بگویید ...

نگویید به جان مادرت اگر پات را از خانه بیرون بگذاری و بروی سمت این مسخره بازی ها دیگر پسرم نیستی! 

نگویید تو را قسم به اجدادت بِ تَمرگ سر جایت و دل ِ ما را نلرزان !

آخر او که اینگونه حرف زدن را نمی فهمد. و خب دوست هم ندارد.

و وظیفه خودش را در مقابل اجتماع سنگین تر می بیند تا نشکستن دل ِ مادر مهربانش.



ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 26 خرداد 1391ساعت 18:10 توسط | نظرات ()


یا خدا !

اگه اینجوری پیش بره

تا یه سال دیگه 

از شدت آلزایمر

خودمم یادم نمیاد!
.
.
.
.
التماس دعا برای ِ شفای همه بیماران و اینجانب! 




 + : کیمیاااا تولدت مبـــارک ! :) 
 
امروز خوب بودا :)

+ من چه قدر با خوندن ِ درس ِ زبان فارسی آرامش میگیرم. چه قدر دوستش دارم :)

+ دیگه نباید غصه ِی نشدن ها و نبودن ها رو خورد. نباید هی تو گذشته و آرزوهای آینده غرق شد. (اگه قشنگی ِ امروزت رو ازت میگیره)
و گرنه هر روز باید انتظار ِ فردا رو کشید و فردا باز انتظار فردا ها و باز و باز و باز و باز ...

دلم می خواد به معنای ِ واقعی زندگی کنم ! کاش بشه.

اصلا نشدن ها به جهنم! 
هر چه بادا باد :) 
یعنی هر چی که دست ِ من نیست و تقصیر من هم نیست ... شکر ...

باد ؟ من اینقدر نسیم و باد رو دوست دارم ... :) بادی که تند و سخت و کوبنده نباشه. 

انگار که نوازش ت می کنه خدا 


نوشته شده در پنجشنبه 18 خرداد 1391ساعت 19:03 توسط | نظرات ()


گاهی هم می شود ساعت ها پشت مانیتور خیره به آن می نشینی 

و در گودی ِ چشمانت علف سبز می شود 

و او همچنان

نمی آید ... !
نمی آید ...

نوشته شده در سه شنبه 16 خرداد 1391ساعت 15:28 توسط | نظرات ()


ببین !

تقدیر من این بود :

تا وقت دیدارت 

هر شب 

به جای گوسفندان، روزها را بشمارم ...

اگر هر روز هم ببینمت 

هر شب ثانیه ها را می شمارم 

نوشته شده در یکشنبه 14 خرداد 1391ساعت 17:38 توسط | نظرات ()


سعیده! 

قلمم خشکیده. بازی در می آورد. 

یک خط می گوید، دو خط سکوت می کند. 

و به ناگاه از بحثی به بحث دیگر ، از فکری به فکر دیگر می پرد.

اما همه شان ، یک کلمه می گویند : صبــر ... 

سعیده! 

آنقدر سکوت کرده ام 

و حرف هایم را پشت اشک های پنهانی 

و بغض های آشکار 

و لبخند های ساده

نهان کردم

که همه گفته هایم شد ناگفته 

و همه حرف هایم شد نانوشته ...

عارفه! 

حرف راضیه را برایم گفتی :

که غم نداشته باش بلکه حزن ... ! حزن درد پنهان است در درون آدم ...

و اکنون حزن دارم عارفه! حزن ...

بابایی! 

نخستین همسفر ِ بارانی م ...

گفته بودی بندگی کن. تنها بندگی ِ او را.

و همه زندگی ت برای یک هدف باشد: بندگی ...

بابایی! 

با نهایت شور و عشق و تعریف از گفته اش گفتی : 

"  إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی كُنتُمْ تُوعَدُونَ " (فصلت/30)

(همانا کسانی که گفته اند پروردگار ما خدای یکتاست، سپس اسقامت و پایداری کردند، فرشتگان بر آن ها فرود می آیند [و می گویند:]
که مترسید و غمگین نباشید، شما را مژده باد به بهشتی که وعده داده می شدید) ...


   سعیده ! 

    خط  ِ بعدم سکوت است ... آخر  بعد از این  آیه ی ناب،  مگر حرفی هم می ماند یا ناله ای ؟

    :) :) :) ...




نوشته شده در جمعه 12 خرداد 1391ساعت 23:12 توسط | نظرات ()

به نام عشق ِ جاویدان 



آسمان ِ بلندپرواز ِ افق ِ نگاه ِ عاشق َت


ترنم ِ خیس ِ وجود 


و گرمای ِ دل انگیز ِ خاطر 


و تکیه گاه ِ امید ِ چشمان ِ منتظر من است




عطر حضورت ، 


نعمت ِ رُبان پیچیده شده ای ست 


که بر ما فرود آمد


و هر که درون تو را شکافت


و به عمق لبخند های سرّی َت پی بُرد


به رمز ِ امانت داری ِ حافظان ِ اسرار پی بَرَد




تو از بارانی ترین باران های زندگی َم ،


عاشقانه بر من می باری


و از غنچه ی ِ شکفته شده ی ِ دل َت 

 
 چون خورشید، مادرانه مهر و فهم می تابانی ...
.
.
.
.
.
خداوند امروز ِ هرسال را یاد آور وفور نعمتش که آفرینش تو باشد ، بگردانَد ... 

آمــیــــــــــــــــن




* ساده بگویم؛ عمق ِ نگاه ِ وجودت مرا ... 


نوشته شده در چهارشنبه 10 خرداد 1391ساعت 22:15 توسط | نظرات ()



اصلا هم دلم برایتان تنگ نمی شود

و یاد خاطرات ناب ِ بارانی نمی افتم

اصلا هم نفسم در سینه حبس نمی شود

اصلا هم دلتنگی ها درد ندارند

اصلا هم اینجا بوی غربت نمی دهد

اصلا هم دوستتان ندارم

اصلا چه کسی گفته من چشم انتظار ... اِنتظار ... مُنتظر ... مُنتَظِرَم ؟!




* ای ساربان ... (شیخ سعدی) 

پ.ن : از همه ی اونایی که طی مدت ایران بودنم یا وقت رفتن، نتونستم اس ام اس ها یا زنگ زدناشون رو جواب بدم یا نتونستم باهاشون خداحافظی کنم صمیمانه عذر خواهی می کنم.


بعدا نوشت/توضیح نوشت : 

خب راستش ، مثل ِ یک کودک .. که می گویندش بخور و او برای نشان دادن ِ ناراحتی ش و اعلام آن بر عکس ِ همیشه می گوید: "نمی خورم سیرم"، ولی در واقع دارد از گرسنگی به خود می پیچد ..
مثل همان کودک که هم خودش هم بقیه می دانند که گرسنه ست و نخوردنش تنها بهانه برای رساندن احساس غمناکش است .. ،
فکر کردم که جز خودم ، شما هم می فهمید که در واقع دارم می فهمانمتان 
که دلم برایتان تنگ می شود
نفسم در سینه حبس می شود
و ...
من چشم انتظار ... اِنتظار ... مُنتظر... مُنتَظِر َم ...

اصلا بوی انتظار چه آشکارا چه پنهان ، همیشه از نوشته هایم به مشام می رسد ... نه، به چشم می آید!
نوشته بودم هم که انتظار شد همه ی ِ وجود ِ من ... 

این بار نه مثل قبل که خواستم جور دیگری بگویم دلتنگم
اینبار من که نه، کودکم خواست بگویدتان

ولی گویا همه تان گول ِ ظاهر را خوردید
مثل وقتایی که می خندم، 
ولی می گریم ...
و خب ،خوب مرا نشناخته اید
که وقتی پیمان ِ دوستی می بندم - آن هم نه هر دوستی ای، که از نوع خاص و نابش - 
نه من حق ِ ترک کردن دارم
و نه شما حق ِ باور کردن ِ ترک ِ مرا ... !

ببخشید که خاطرتان رنجور شد ،
- نا خواسته رنجاندمتان ... -
طاقت ِ رنجیده شدنتان را ندارم
ببخشانیدم ... 

نوشته شده در جمعه 5 خرداد 1391ساعت 15:23 توسط | نظرات ()


شب ِ لیله الرغائب ...


برای نزدیک تر شدن ِ وقت ظهور منجی ِ مان ، 

برای همه

برای هم 

دعا کنیم.



التماس دعا



پ.ن : اعمال خاصی هم داره این روز.

نوشته شده در پنجشنبه 4 خرداد 1391ساعت 14:52 توسط | نظرات ()


به نام یگانه معبودم



برگشتم ،

با کوله باری از نور و شور ...

و "چمدانم را که قدر پیراهن تنهایی من جا دارد" برداشتم 

نه درختان حماسی پیدا ست

نه کسی مجذوب باغچه ای

وقت هجرت آمد

باید

 بر می گشتم ...


چه کسی می داند 

شاید اینجا پنجره ات 

بــ...ـاز  تــر

رو به من باشد !






بنده نوشت: 

* این بار نه مثل قبل

که با تمام ِ وجود و از ته قلبم

راضی َم

به رضایت

و خرسند ... :)

* گر تسلیم ره ِ عشق تو باشیم ...

* وقتی ماه ِ رجب هم بشه هدیه و دلخوشی این روزهات ، چی میشه ... چی میشه ... هااا ... 

* خدایا صبر ِ بیشتر عنایت کن  

* شکرت/////// ...

نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد 1391ساعت 13:01 توسط | نظرات ()


بالاخره ... 

شکّـــــــــــــــــــــــــــر 






پ.ن یک
 : خب چیه ؟ دوست دارم اینجوری آپ کنم. نه می تونم حرف های نا گفتنی رو بزنم و نه نتی دارم که بشه راحت باش آپ کرد ! 

پ.ن دو :
داشتم با ترانه حرف می زدم که مادرش صداش کرد.
جواب مادرش رو که داد پرسیدم :
  مامانت اومد خونه ؟؟ 


گفت: نمی دونم ... فکر کنم !!! 
   :)))))))))))))


یعنی من چی می تونستم بگم بش ؟
فک کنم اثرات درس خوندن زیاده !!‌ :دی 

حیف یادم نمیاد . سوتی زیاد داشت. فقط یکی از سوتی هاش رو نوشتم. 



نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت 1391ساعت 18:12 توسط | نظرات ()

 
ببین چه کرد با ما ،

عنوان ِ دلبند ها یت ! 




* دلبند = پیوند !

نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت 1391ساعت 11:44 توسط | نظرات ()

 به نام آفریننده ی بهار ِ عشق


~ حرف برای گفتن زیاد است اما از کجا و برای چه گفتنش مسئله است !

از خودی که پاتوق امسالش ونک و "پارک همیشه ملّت"ش از دوست داشتنی ترین و خاطره مند ترین پارک ها شده ، یا از خودی که امروز 3 بستنی و یکی را در هوای نسبتا سرد خورده - به یاد آنروز ِ برفی که ما سه تفنگ دار بستنی می خوردیم و معلم ها یکی یکی رد می شدند و با تعجب نگاهمان می کردند و می لرزیدند و یک وااایی می گفتند و به ترتیب به سمت پله های بالا می رفتند- یا از جایی و دوستی و صفایی و کسانی که می خواهد بگوید اما نباید بگوید یا از منی که این روزهای بهشتی را عاشقانه دوست می دارد و از ترس ِ تمام شدنش به هم می ریزد و خودش را سرگرم چیز ِ دیگری می کند تا ذهنش را از گذر زمان دور کند، بگویم یا از شال ِ آبی ِ دوست داشتنی ام یا از باران ِ تهران و بوی ناب َش که آمدن و همراه شدن َش را انتظار می کشیدم و هنوز هم می کشم و آز آنجایی که انتظار شد همه ی وجود ِ من و چون سرنوشت من و شاید همه را با انتظار دوخته اند، شیرینیِ درد ِ انتظار کشیدنش شاید از همیشه بودنش خواستنی تر باشد !

و نمی دانم از قبرستان بگویم که دلم را آنجا جا گذاشته ام !

یا از او و آنهایی که شنیدند ... و با آنکه خطا کردم نه یک بار و نه 10 بار و نه 100 بار ... گوشم دادند ! 

 از اویی که می گوید «بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را » ،

از آلبوم مولوی ِ شهرام ناظری که مرا مست می کند و عاشق و مجنون ... ، 

از برسماع ِ تنبور ِ علیرضا قربانی که بوی باران می دهد ،

از "ما را به جز خیالت ، فکری دگر نباشد" ی که پروازم می دهد و پروازم می دهد و پرواز ... 

و قلب م را می تپاند و دل م را تنگ و باز می کند و بالا و پایین م می برد و دگرگون م می کند ،

و از 5  دی وی دی ِ  Andre Rieu ،

و کتاب های هدیه شده و خریده شده ی جان مند (بر وزن ارزشمند) ،

از فوتبالی که بالاخره بازی کردم و خدا نذاشت که آرزویش را به گور ببرم

یا از سِرُمی که برای اولین بار زیرش رفتم و دعایم مستجاب شد! اما از نوع ِ نیمه اش ...

و یا از ...


اپ.ن : این آپ قبلا  تایپ شده بود اما به خاطر ِ کمبود ِ وقت ِ اینترنت به تایید نرسید و الان با کمی ویرایش و افزایش به پایان رسید . 


بارانی نوشت : باراااااااااااان ، بارووووووووون ، بارید ... 

درست بعد از اینکه گفتمش .... 

باران بارید و دخترک ِ در آرزوی ِ بارانی شدن رفت زیرش و در آغوشش و خیس شد و ... 

و ... 

وااااای خدا 

شکـــــــــــــّــــــــــــــــــرررررررررررر ر ر ر ر 



نوشته شده در جمعه 25 فروردین 1391ساعت 19:57 توسط | نظرات ()


اینکه بعد از تقریبا 10 ماه صدای آرام بخشش رو

 نه  تنها از تو تلویزیون


و نه از تو گوشی یا لپ تابت

که تو خیابون

یعنی از  ...


بشنوی

اینکه بالاخره بشنوی

بعد از 10 ماه ...


 


نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین 1391ساعت 19:57 توسط | نظرات ()

 

لحظه دیدار نزدیک است.

باز من دیوانه ام ، مستم ؛

باز می لرزد دلم، دستم.

باز گویی در جهان دیگری هستم.

های! نخراشی  به غفلت گونه ام را ، تیغ!

های، نپریشی صفای زلفکم را ، دست!

و آبرویم را نریزی، دل!

-لحظه دیدار نزدیک است.

 

 

*ووجووودی

*  از قلم منحصر به فرد مهدی اخوان ثالث

* ممنون حانیه بانوی لطیف ...

به خاطر این شعر ِ ناب ِ ... 


نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین 1391ساعت 17:43 توسط | نظرات ()


خدایا 

راست می گویی ؟ نه !؟

خواب که نیستم ... ؟

خدا جان ؟

خدا جان 

خدا جان 

عاشقت ... /





* همین روزها وقت دیدار فرشته های هبوط شده ست ...

جای ِ رویایم خالی ست ... 

اما 

یادش را با خود می برم ... 


نوشته شده در جمعه 11 فروردین 1391ساعت 15:16 توسط | نظرات ()



باز بارانی می شوم 

و " کوثر "  َت  !


کوثر بارانی َت ...  




نوشته شده در دوشنبه 22 اسفند 1390ساعت 02:21 توسط | نظرات ()



ناراحتم 

نه از تو که نمی خوانی َم 

از خود که خواندنی نیستم ... 

و خواندنی هایم را به قلم نمی آورم ! 

و هی داد می زنم القلم والقلم و قلم !






* باور بفرمایید به خاطر ِ گل روی دیده و ندیده ی شما و ضد حال نزدن دم عیدی تان است ( اگر فرقی داشته باشد برایتان که یا ندارد یا داشته باشد هم قد ِ نخود است ) که مانده ام.

اما ...

       ماندن به اکراه    

به گمانم جایز نیست ! 






نوشته شده در شنبه 20 اسفند 1390ساعت 11:59 توسط | نظرات ()


بچه ها خیلی خیلی خیلی ممنون از دعاهاتون. واقعا خوشحالم کردید با پیاماتون. یه حس ِ همدلی ... آرامش ... محبت ... مهربانی ... دوستی و ... بهم دست داد... مرسی ی ی ی ... :)



این لینکم بخونید . براشون دعا کنید . گویا امروز عمل دارند. ( این حداقل کاری ست که ازمون بر میاد )


انـشـاالـلّـه که عملشون با موفقیت انجام میشه و حالشون خــــــــوووووووب میشه... :)    




* عبادت کردن به زیادی نماز و روزه نیست ، بلکه (حقیقت) عبادت، زیاد در کار خدا اندیشیدن است. 
( امام حسن  عسکری علیه السّلام )



پ.ن : خیلی وقتا مشکلمون اینه که حرف ها رو درست نمی فهمیم و یا بر عکس می فهمیم ... !!!


نوشته شده در شنبه 20 اسفند 1390ساعت 06:49 توسط | نظرات ()


مامان بزرگم فردا (احتمالا صبح) عمل داره.


دعـــــــاااااااش کنید از ته دل.



مثبت فکر کنیدا. و از واژه های مثبت استفاده کنید که انرژی مثبت هم بدید. یعنی نگید خدایا دعا می کنم اتفاقی براش نیفته. بگید خدایااا انشاالله که صحیــــح و ســـالم باشه. در واقع می خوام بگم که به لطف و اراده ی خدا باید ایمان داشته باشیم هنگام دعا کردن که اگه بخواد و واقعا دعامون خالصانه باشه و به صلاحمون بر آورده میشه. و راضی باشید به رضای خدا که خدا دانا ترین هست و هیچ کس جز خدا بهترین رو برای ما نمی خواد و نمی ده.
حضرت علی (ع) هم به امام حسن (ع) فرمودند : "مدام از خدا تقدیر های خوب بخواه. " 
نگفتند دعا کن تقدیرت بد نشه !



از تــه ِ تـــه  ِ تــــــه ِ دلتون، با اَعمـاق ِ ووووووجوووودتون دعــــاش کنید ...




مامان بزرگ ... :)


نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند 1390ساعت 16:15 توسط | نظرات ()



توی فیس بوک  نوشته بود. شاید شما بتونید کمکش کنید : 

« سلام دوستای عزیزم دختر خانم 4 ساله ای هست که متاسفانه نیاز مبرم به خون گرم تا چند روز آینده داره این بچه گروه خونیش +A .شماره پدرش 09394487339 آقای جوانشیر یا 09125229057ممنون میشم یه کاری براش بکنید. اگر گروه خونیتون +A هست بهش خون بدید وگرنه میمیره... »




 2 :

چند روز پیش شخصی در حال شارژ کردن موبایلش در کنار تختش بود.
در همان حال کسی به موبایلش تماس گرفت. او در حالیکه موبایل به برق وصل بود به موبایل جواب داد.
پس از چند ثانیه جریان برق، به موبایل که به پریز برق وصل بود منتقل می شود و این جریان قوی به مرد جوان انتقال می یابد، او با شدت بسیار به زمین پرتاب می شود.
پدر و مادر او از صدای مهیبی که شنیده بودند با شتاب به اتاق او میروند و او را بیهوش روی زمین با ضربان ضعیف قلب و انگشتان سوخته پیدا می کنند.
او به سرعت به بیمارستان منتقل میشود اما متاسفانه وقتی رسیده بود بیمارستان مرده بود.
هرگز از موبایل زمانی که به برق ، یا کامپیوتر وصل است استفاده نکنید. هرگز!!
فراموش نكنید، حتماً این را برای عزیزانتان بفرستید و به آنهایی كه دسترسی به اینترنت ندارند شفاهاً اطلاع رسانی كنید...

عکسشم بود ! خیلی داغون بود و آتیش گرفته بود تخت.  مواظب باشید ملت. من اینجا اعصاب ندارم خبر ِ فوتتون رو بشنوم ها.  دور از جون البته.


نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند 1390ساعت 12:58 توسط | نظرات ()


خود را رو به روی آیینه بر انداز می کنم ...

در دلم می گویم دَمَ ش گرم! عَـجَـــب نقّـاشی
اگر قرار بود آفرینش انسان را به دست بشر بدهند عمرا اگر به ذهن ِ پوکش می رسید که برای دلبری کردن ِ زنان ، مژه لازم است ! یا نمی دانست بینی دو سوراخ لازم دارد ! یا چیزی به نام لثه هم نیاز است. یا اصلا نمی فهمید که صورت نباید مثل ِ یک کتاب تخت و هموار باشد ! اصلا چه می گویم من ... ؟ بشر عقلش هم نمی رسید که باید سر بالا باشد !! یا چیزی به نام سر وجود دارد !

خودم را انگاه می کنم و می روم .

صورتی ترین رژم را که نمی شود یعنی نمی خواهم در خیابان به خاطر جیغ بودنش بزنم می زنم ...

آرایش زیاد را  دوست ندارم .

ساده گی را ترجیح می دهم ... در هر موردی. اصلا خود واژه ی "ساده" بس دوست داشتنی ست.

دوباره خودم را جلوی آیینه بر انداز می کنم.

می روم  ... که با او حرف بزنم.

امّا یک بار ِ دیگر  پیش از صحبتم با او ، دوباره بر می گردم و باز از زاویه ی دیگر در آینه به خود می نگرم.

خب دیگر بس است ! می روم .

ولی باز برمیگردم و باز آیینه ... ! (اعتماد به نفس کاذب!)

خب دیگر خوشگلم !

این بار به راستی می روم ...

و پیش َش زیبایی م را به رخ می کشم ! 

زیبایی ای که خودش به من داد !

...

و برای پیش گیری از مغرور شدن ِ خویش به خود یاد آوری می کنم که این زیبایی امانت است یا هدیه شده، او به من داده ! 

و می گویم " تــو دادی ... "

و تشکّـــــــر می کنم ...

و باز زیبایی را به رخش می کشم ...

او لبخند می زند ...

من لبخند می زنم ...

فرشتگان هم لبخند می زنند ...
 




* " نمی شود گفت چه کسی زیبا تر است ! هر کس به نوعی زیباست ... " ( - خواهر ِ گرامی، سارا )
 

نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند 1390ساعت 23:56 توسط | نظرات ()



یک "عومومی" ِ  مذخرف که احساس ِ فهمیدگی می کند ! 





* یاد گرفته ام اگر نمی توانم وقتی که باید نگفت سکوت کنم ، حداقل نصفه نیمه بگویم !


نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند 1390ساعت 10:58 توسط | نظرات ()


کامنت رو می نویسم ...

وسطش خسته میشم !

همه ی انرژی کامنت دادنم میره یهو!

ولش می کنم.

می بندمش.

مثه خیلی چیزا !




پ.ن : تازه قبلنا به یکی مثلا نسترن می گفتم نستــــرن بعد می گفت چیه ؟ یا شایدم هان یا بله ؟ نمی دونم چی می گفت!
بعد می گفتم هیچی ! حسِّش رفت !

چه قدر اذیت کردم نسترن رو ... .  

نوشته شده در جمعه 5 اسفند 1390ساعت 16:39 توسط | نظرات ()




جمعه ها

روز های سخّـــتـــی ست 
...






۱: حداقل برای من ، با شرایط ِ اجباری ِ فعلی.

۲: ...

نوشته شده در جمعه 5 اسفند 1390ساعت 16:13 توسط | نظرات ()



دلم سیگار می خواد ...

با فندک ِ مَشتی !

روشنش کنم. 

به آتیشش خیره شم

به رنگاش ، قیافش.

به آتیش ...

هی نگاش کنم ...

بعد سعی کنم بین خودم و زندگی و آتیش یه رابطه ای بسازم ! 

بعدش ممکنه به هیچ نتیجه ای نرسم !

یا یه رابطه ی عکس به دست بیارم.



بعد که خوب باهاش چشم تو چشم شدم

و فکرم تا دهستان ِ اطراف قلمرو ِ کوروش بزرگ رفت یا تا کهکشان ِ راهی جز شیری ...

و فندک از زیادی روشن بودنش، رو به اتمام رفت ! خاموشش کنم و 

بذارمش زیر سیگارم و تَق! دوباره روشنش کنم ... 


بعدش پرتش کنم رو میز .

سیگارم یه نگاه کنم و بگم ... تو هم مثه من می سوزی !

با این تفاوت که تو واسه همیشه از بین میری

منم از درون می سوزم و نابود میشم و گله ای نمی کنم 

اما ... می سوزم که بسازم ! که بمانم ! که روحم بزرگ شه. که وجوودم دریا. 

من از درد ِ عشق سوختم 

تو رو نمی دونم !

از درد ِ چی ؟

شاید از سیگار بودنت ! 

آره ! شاید از چیزی جز سیگار نبودنت ... !

سیگار و بردارم از رو لبم 

پک بزنم

هووه 

فوت !!

پاهامو بذارم رو میز.

بعد غــــــرق شم توی آرزوی برگشت به جهنم یا بهشتی به نام ایران !!!

و آرزوهای ِ دیگرم ...

بعد به سال های مونده فکر کنم

به خاطرات شیرین

به کودکی هام.

به عزیزانم.

عزیزترانم.

یه لب خند ِ کج بزنم ( دقیقا مثه الان ) و گوشه ی سمت راست ِ لبم بالا بره.

یاد ِ خاطرات بیفتم ...

اشک بریزم 

اشک بریزم 

اشک ...

دسمال کنارم باشه اما پاکشون نکنم.

پاک کردن اشک هایی که بوی صداقت میده رو دوست ندارم.

با دستمالم که اصـّلا !

باید رو صورتم بریزه ...

خیس  شم .

بعد که چشمام پر ِ اشک شد.

با دست اشکامو پرت کنم بریزه این ور اون ور.

همینجوری پک بزنم.

برم روی تختم.

زیر ِ لحاف ِ شاید پتو مانندم.

سیگار و بزنم به دیوار و خاموشش کنم.

و پرتش کنم آنطرف تر .

غرق شم در خاطره های نیامده !!! 

ولی چشیده شده !!!


یه لبخند بزنم . 

هر دو گوشه ی لبم بالا بره.

چشمامو ببندم.

خودم رو جمع کنم.

فکر کنم ...

خدا رو بوس کنم. 

بگم مرســـــــــــــی. 

مرســــــــی.

مرســـــــــــی خــدا.

عاشقتم

عاشقتم

عاشقتم

عاشق ِ تم ...

عاشق ِ... تم

عاشق ...

عاشقم.

...


و درحال ِ زمزمه کردن خوابم ببره !

نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند 1390ساعت 17:21 توسط | نظرات ()

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin