تبلیغات
... دخترک، باران - بازگرد به آغوش پر مهر و آرام ِ خدا !

... دخترک، باران

ببار


عزیزم !

از این حماقتی که دچارش هستی بیرون آ !

چشمانت را باز کن

و گوش هایت را تیز

دهانت را گاه ببند 

عقلت را به کار بینداز

نفس پاکت را بیدار کن

وجدانت را هم 

کمی عاقل شو 

خسته نشدی از این حصار ِ پست ِ خودخواهی ؟

از این ظلمت ِ همیشه گی  ِ تاریخ ؟

از به خریت زدن ِ خود ؟

از زندانی کردن خود به دست خود، در قفس تنگ ِ اشتباه ؟


عزیزم !

بگذار بال هایت پرواز کنند

بگذار آزاد باشند !

دیگر کافی ست بیهوده زیستن !

دیگر کافیست نفهم بودن !

دیگر بس است ادای روشنفکران را در آوردن !


عزیزم !

خسته نشدی از این دوست داشتن های پوچ ِ بادکنکی ؟

از با هر کس و ناکسی بودن برای فرار از تنهایی ؟


عزیزم !

چرا از خود می گریزی ؟  
 
چرا سایه ی دیگران را دوست تر می داری ؟

چرا به ذات ِ پاک و ناب َت فرصت گوهر شدن نمی دهی ؟ 


خسته نشدی از بوی گند حیوان بودن ؟

همچو حیوان زیستن و همچو حیوان مردن ؟

خسته نشدی از لجنی که درش گیر کرده ای!؟


عزیزم !

خسته نشدی از در چاه افتادن و ماندن ولی ندانستن ؟ 

خسته نشدی از ندامت و ندامت ... و باز هم ندامت... !!؟!



عزیزم اراده ی عظیم انسانی ِ هدیه شده ات را به کار گیر

و از این چاه  که پایانش چیزی جز نابودی نیست، خود را بیرون کش!

صدایش کن...

از ته دل صدایش کن !

با اعماق وجودت

با دلی لبریز از ایمان ، توبه  و امید.

«نه برای خود... برای خودش صدایش کن!»

صدایش کن با قلبی پر از ایمان 

صدایش کن با چشمانی گریان



و آنگاه می بینی 

و در حیرت خواهی ماند که او چطور 


یوسف َش را از چاه بیرون می کشد !




نوشته شده در شنبه 19 آذر 1390ساعت 20:15 توسط | نظرات ()

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin