تبلیغات
... دخترک، باران - هشدارم داد!

... دخترک، باران

ببار


نمی دونست بگه یا نه !

گفتم بگو گفت نه 

گفتم بگو مکث کرد

گفتم بگو ، بالاخره با تردید گفت :

گاهی فکر می کنم تو ذهن آدم ها رو می خونی !!!

(فقط چون جمله ای که تو ذهنش بود رو به زبان آوردم، بی قصد)

خنـدیـدم ..

خندید و با ترسی افزون تر پرسید : درسته ؟

باز خنده م گرفت .. قهقهه زدم .. خنده امان حرف زدنم رو گرفته بود. مکث می کردم و می خندیدم باز ..

خنده از اینکه آخه چه فکری کرده که من .. ؟؟؟  آن هم من ِ امروز !

با بهت  و نگرانی ِ بیشتری گفت بگو دیگه! تو می خونی ..

گفتم یا باید مرتاض می بودم که آن هم نه فکر نکنم توان خوندن ذهن را داشته باشند .. نه !

یا چشم برزخی ای داشتم ...

- خب شاید داری !

به اینجا که رسید دردم گرفت ...

با تاسفی که نفهمیدش گفتم :



اگر داشتم ،  در آیینه چیزی جز حیوان نمی دیدم ... !

نوشته شده در چهارشنبه 28 دی 1390ساعت 03:20 توسط | نظرات ()

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin