تبلیغات
... دخترک، باران - وقتایی که دلبری می کنم ... / من (8)

... دخترک، باران

ببار


خود را رو به روی آیینه بر انداز می کنم ...

در دلم می گویم دَمَ ش گرم! عَـجَـــب نقّـاشی
اگر قرار بود آفرینش انسان را به دست بشر بدهند عمرا اگر به ذهن ِ پوکش می رسید که برای دلبری کردن ِ زنان ، مژه لازم است ! یا نمی دانست بینی دو سوراخ لازم دارد ! یا چیزی به نام لثه هم نیاز است. یا اصلا نمی فهمید که صورت نباید مثل ِ یک کتاب تخت و هموار باشد ! اصلا چه می گویم من ... ؟ بشر عقلش هم نمی رسید که باید سر بالا باشد !! یا چیزی به نام سر وجود دارد !

خودم را انگاه می کنم و می روم .

صورتی ترین رژم را که نمی شود یعنی نمی خواهم در خیابان به خاطر جیغ بودنش بزنم می زنم ...

آرایش زیاد را  دوست ندارم .

ساده گی را ترجیح می دهم ... در هر موردی. اصلا خود واژه ی "ساده" بس دوست داشتنی ست.

دوباره خودم را جلوی آیینه بر انداز می کنم.

می روم  ... که با او حرف بزنم.

امّا یک بار ِ دیگر  پیش از صحبتم با او ، دوباره بر می گردم و باز از زاویه ی دیگر در آینه به خود می نگرم.

خب دیگر بس است ! می روم .

ولی باز برمیگردم و باز آیینه ... ! (اعتماد به نفس کاذب!)

خب دیگر خوشگلم !

این بار به راستی می روم ...

و پیش َش زیبایی م را به رخ می کشم ! 

زیبایی ای که خودش به من داد !

...

و برای پیش گیری از مغرور شدن ِ خویش به خود یاد آوری می کنم که این زیبایی امانت است یا هدیه شده، او به من داده ! 

و می گویم " تــو دادی ... "

و تشکّـــــــر می کنم ...

و باز زیبایی را به رخش می کشم ...

او لبخند می زند ...

من لبخند می زنم ...

فرشتگان هم لبخند می زنند ...
 




* " نمی شود گفت چه کسی زیبا تر است ! هر کس به نوعی زیباست ... " ( - خواهر ِ گرامی، سارا )
 

نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند 1390ساعت 23:56 توسط | نظرات ()

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin