تبلیغات
... دخترک، باران - بلَــــند بُلنــــد (به قول خودش روضه) می خوند (هه) : "ای ساربان، آهسته رو کـارام جـانَم می رود ...." * :)

... دخترک، باران

ببار



اصلا هم دلم برایتان تنگ نمی شود

و یاد خاطرات ناب ِ بارانی نمی افتم

اصلا هم نفسم در سینه حبس نمی شود

اصلا هم دلتنگی ها درد ندارند

اصلا هم اینجا بوی غربت نمی دهد

اصلا هم دوستتان ندارم

اصلا چه کسی گفته من چشم انتظار ... اِنتظار ... مُنتظر ... مُنتَظِرَم ؟!




* ای ساربان ... (شیخ سعدی) 

پ.ن : از همه ی اونایی که طی مدت ایران بودنم یا وقت رفتن، نتونستم اس ام اس ها یا زنگ زدناشون رو جواب بدم یا نتونستم باهاشون خداحافظی کنم صمیمانه عذر خواهی می کنم.


بعدا نوشت/توضیح نوشت : 

خب راستش ، مثل ِ یک کودک .. که می گویندش بخور و او برای نشان دادن ِ ناراحتی ش و اعلام آن بر عکس ِ همیشه می گوید: "نمی خورم سیرم"، ولی در واقع دارد از گرسنگی به خود می پیچد ..
مثل همان کودک که هم خودش هم بقیه می دانند که گرسنه ست و نخوردنش تنها بهانه برای رساندن احساس غمناکش است .. ،
فکر کردم که جز خودم ، شما هم می فهمید که در واقع دارم می فهمانمتان 
که دلم برایتان تنگ می شود
نفسم در سینه حبس می شود
و ...
من چشم انتظار ... اِنتظار ... مُنتظر... مُنتَظِر َم ...

اصلا بوی انتظار چه آشکارا چه پنهان ، همیشه از نوشته هایم به مشام می رسد ... نه، به چشم می آید!
نوشته بودم هم که انتظار شد همه ی ِ وجود ِ من ... 

این بار نه مثل قبل که خواستم جور دیگری بگویم دلتنگم
اینبار من که نه، کودکم خواست بگویدتان

ولی گویا همه تان گول ِ ظاهر را خوردید
مثل وقتایی که می خندم، 
ولی می گریم ...
و خب ،خوب مرا نشناخته اید
که وقتی پیمان ِ دوستی می بندم - آن هم نه هر دوستی ای، که از نوع خاص و نابش - 
نه من حق ِ ترک کردن دارم
و نه شما حق ِ باور کردن ِ ترک ِ مرا ... !

ببخشید که خاطرتان رنجور شد ،
- نا خواسته رنجاندمتان ... -
طاقت ِ رنجیده شدنتان را ندارم
ببخشانیدم ... 

نوشته شده در جمعه 5 خرداد 1391ساعت 16:23 توسط | نظرات ()

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin